محمد خزائلى
119
شرح بوستان ( فارسى )
پسر گفتش ( 1 ) : اى نامور شهريار ، * يكى ( 2 ) دست ازين مرد صوفى ( 3 ) بدار كه خلقى ( 4 ) برو روى دارند و پشت ( 5 ) * نه رايست خلقى به يكباره كشت ( 6 ) بزرگى و عفو و كرم پيشه كن * ز خردان ( 7 ) اطفالش انديشه كن شنيدم كه نشنيد و خونش بريخت * ز فرمان داور كه داند گريخت ( 8 ) ؟ بزرگى در آن فكرت آن شب بخفت * به خواب اندرش ديد و پرسيد و گفت ( 9 ) : دمى بيش بر من سياست نراند ( 10 ) * عقوبت بر او تا قيامت بماند ( 11 ) . . . . . . . . . .